عید سعید غدیر خم و مدح امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
شــنــیــدم رهنــوردان مـحــبـت شـدنـد آئــیـنــهگــردان مـحـبـت قـرار جـانـشـان، یـادِ عـلـی بود به لب لبیکشان «ناد علی» بود چو رسم عاشقی را ساز کردند ز حضرت پرسش این راز کردند که از ایـام دور و عهـد دیـرین ز شرح خاطرات تلخ و شیرین کدامین لحظه شور انگیزتر بود مبارکتـر، سرورانگـیزتر بود علی فرمود: روزی که در این قوم امین وحی حق میگفت: «اَلیَوم» پـیـامـش آیـتِ اکـمـالِ دیـن بـود که اسرارِ «تمام نعمت» این بود به صحرایی که صحرای دگر بود غدیرخم در آنجا جلـوهگـر بود پـیــمـبـر، داد فـرمــان اقــامـت به عـزم استـقـامت بـسته قـامت ز ره واماندگان چون جمع گشتند همه پـروانـۀ آن شـمـع گـشـتـند بــرآمـد بـر بــلـنــدای هــدایـت فـروغـش جلـوهگـر تا بینهایت نگـاهـش آسـمان را درنـوردیـد از آنجا تا خدا گـردید و گردید درای کاروانها گشت خامـوش تمام آفـریـنـش گـوش شد گوش ز رأفت گوشۀ چشمی به من داشت نگاهی صبحپرور، شبشکن داشت دل من پایبست مصـطـفی بود دل و دستم به دست مصطفی بود گرفت آنجا صدای حضرتش اوج بیابان در بیابان، موج در موج همایون خـطبهای ایـراد فـرمود به مردم حق خود را یاد فرمود که ای خـیل خـداجـویـان بـیدار خدا را مشتری، حق را خریدار به هر نفسی که من اولایم اولی بدانید این علی مولاست، مولی علی را عدل، سر بر آستان است عـلـی اول امـام راسـتـان اسـت علی حـبلالمـتین راسـتین است علی دست خدا در آستـین است عـلـی سِـرّ خـدا در سـیـنه دارد صــفــای آب بــا آئــیــنــه دارد علی دریایی از انصاف و مهر است کمال او سپهر اندر سپهر است علی سرچشمۀ فیض ربوبیست تولّایش کـلید هر چه خوبیست عـلی در سایۀ من آفـتـاب است علی «مَن عِندَهُ عِلمُ الکِتاب» است علی جانی به حق پیـوسته دارد دلی با مهـر جـانـان بـسته دارد علی دست خدا و دست فیض است ز حکمت مستفیض و مست فیض است نفس پروردۀ این گلشن است او منم موسی و هارون من است او شما را رهنمون باشد در این راه حدیث روشن «مَن کُنتُ مَولاه» خــدایـا گـل نـثــار بــاغ کــردم که فـرمـان تـو را ابـلاغ کـردم گــرفــتـم پــرده از راز ولایـت غـدیـر آهـنگ شـد سـاز ولایت غدیر و خاطراتش مانده در یاد ولـی آن آروزهـا رفـت بـر بـاد گذشت آن روز و فردا روزی آمد چه روز تلخ و طاقتسوزی آمد در آن روز مـلالانـگـیـز دیـدم خـزان سر زد به گـلـزار امـیدم حـریم حـرمت ما را شکـسـتـند بلور اشک گلها را شکـسـتـنـد فـضا پـر شد ز آهـنگ حـزینی شنیدم بانگ «یا فـِضّه خُذینی» نفـسهـایم شهـاب شعـلهور بود تـمـام هـسـتی من پـشت در بود چه اندوهی به دل حبلالمتین داشت عجب صبری امیرالمؤمنین داشت |